X
تبلیغات
رایتل

. دختـری با دامـن ِ حریـر .

کاشْ می شُدْ همهِ یِ سُکوتْ-امْ را برایَتْ بنویسَمْ ... تا ببینیْ اینْ مثنوی ِ نانوشتهِ... چهِ قدرْ حرفْ...برای ِ گفتنْ دارد...

همینجوری!!!! :) 2

وقتی که آدمی مطلب کم می آورد...یه خاطره نویسی پناه میبرد! (از: نگین خانوووم) 

امروز هرچی سعی کردم از قوه ی تخیلم مثله قبلا ها استفاده کنم نتونستم! 

میدونین چند روزه که به این نتیجه رسیدم یکی یدوووونه بودن چه عالمی دارد....!  

اینجانب در هفته ی گذشته بشدت غر میزد که حوصله مان به سر رفته است!!!  

و اما در این هفته بسی گذشته جبران شده است! 

 

خب...از کجا شروع کنیم؟ از دوشنبه!!!!!! 

ما شب به تئاتر رفتیم...مثلا مهمون V.I.P بودیم! بهمون از همون اول گفتن که مواظب باشین سوسک نیاد رو پاتووون و اینجانب را بسی ترساندن...وایییی! فکر کنین! یه سوسک!!! روی پای آدمی... 

خلاصه نمایش قشنگی بود...یعنی خیلی قشنگ...فوق العاده بود!  

اما یجای نمایش خیلی ترسناک بود و باعث شد که من به بغل مامانم مهاجرت فرمایم  

حوصله ندارم که همه اش رو تعریف کنم...ولی خیلی قشنگ بود! حیف که اجرای آخر بود...افسوس 

جریان یک روح بود که از بدن جدا میشه...!  

خلاصه اونشب خیلی خوووب بود! خیلی زیییییییییادYah     

                   

و اما میرسیم به دیشب... 

اول به نیت خرید به شهروند رفتیم! و من تا جایی که میشد خوراکی خریدیم که خونه حوصلم سر نره  

سپس به شهر کتاب عازم شدیم...! و کلی خرید کردم برای درست کردن کارت پستالام!  

و در آخر... شکم ها یکصدا گفتند: ما گشنمونه!  

و ما اندکی تامل به خرج دادیم...سپس با رای اکثریت به فشم رفتیم!!!  

در راه اول آیس پکی نوش جان کردیم...! وای که چقدر آیس پک شوکولاتی دوست دارم Yatta 

بعدهم رفتیم...به سمت...خوش گذرووووونی  

جای هموتون خالی خیلی خوش گذشت! 

ساعت 11 بود فکر کنم که به فکره برگشت افتادیم...! و همگی خسته بودیم  

بعد از این همه خوشی... اینجانب بدبخت... یک عدد دل درد بی دلیل و مسخره در ماشین گرفت...!!! آن هم در حد خداحافظی با دنیا...(دورم از جونم)  

دیگه هرچی خوشی بود فراموش شد...!!!!!!!  

تا امروز...! 

امروز هم 2تا کارت خوشگل درست کردم   

و عصر همین که چشمانمان را بعد از بسی خواب گشودیم فهمیدیم که دختر خاله جان آمده است به خوووونه  

خلاصه بسی هم با دختر خاله جان خوش گذراندیم! Gemini 

و فهمیدیم دختر خاله چه نعمتی است برای اینجانب......  

اونم کسی که از بچگی با اینجانب بزرگ شده...و همیشه در همه ی نقشه های شرارت آمیز، تنهایی ها، خوشی ها، مهمونی ها، گردش ها، و.... به همراه اینجانب بوده است  

خب دیگه... 

برای خواب آماده می شویم!  

فردا باید اتاقمو مرتب کنم!!!!!  وای چه کاره سختی   

این خوشی هارو از مامان خوبم دارم...یه مامانی که بی نهایت دوسش دارم... 

بوووووووس واسه مامانمه :

امیدوارم همتون خوب بخوابین! 

و خوابای رنگی ببینید!   

 پ.ن: 

1. خودت باش! 

2. با من باش! 

3. ببین! گوش کن! حرف بزن! حس کن! و بشناس!!! 

4. دلم برای خیلی ها تنگ شده...مخصوصا تو...! الان دقیقا 3 سال و چند ماه که ندیدمت... 

5. ...! :

+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 7 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 01:51 ق.ظ  توسط ن. رجبی ܓ✿ܓ✿ܓ✿  |  24 نظر