تو رو دوست دارم مثل حس نجیب خاک غریب
تو رو دوست دارم مثل عطر شکوفه های سیب
تو رو دوست دارم عجیب
تو رو دوست دارم زیاد
چطور پس دلت میاد، منو تنهام بذاری؟....
تو رو دوست دارم مثل لحظه ی خواب ستاره ها
تو رو دوست دارم مثل حس غروب دوباره ها
تو رو دوست دارم عجیب
تو رو دوست دارم زیاد
نگو پس دلت میاد، منو تنهام بذاری....
توی آخرین وداع، وقتی دورم از همه
چه صبورم ای خدا، دیگه وقت رفتنه
تو رو می سپرم به خاک
تو رو می سپرم به عشق
برو با ستاره ها.....
تو رو دوست دارم، مثل حس دوباره ی تولدت
تو رو دوست دارم، وقتی میگذری همیشه از خودت
تو رو دوست دارم، مثل خواب خوب بچگی
بغلت میگیرم و می رم به سادگی
تو رو دوست دارم، مثل دلتنگی های وقت سفر
تو رو دوست دارم، مثل حس لطیف وقت سحر
مثل کودکی تو رو، بغلت میگیرم و این دل غریبم و با تو می سپرم به خاک
توی آخرین وداع، وقتی دورم از همه
چه صبورم ای خدا، دیگه وقت رفتنه
تو رو می سپرم به خاک
تو رو می سپرم به عشق
برو با ستاره ها.......
اصلا هم سخت نیست! کی گفته سخته؟!... فراموش کردن تو اصلا سخت نیست. جدایی از احساس اصلا سخت نیست.
نمیدونم... ازت متنفرشدم...اما...دیشب جایی بودم و جایی اسم تو رو دیدم.هم از این که هیچجوری نمیشه ولت کرد خندم گرفته بود و هم از خیلی چیزای دیگه گریم گرفته بود... اما ترجیح دادم روم رو برگردونم و حواسم رو پرت کنم...
وقتی یادت میاد تو یادم، همش سعی میکنم حواسم رو بدم جای دیگه! چرا؟ چی میشد مثل قبل بودم؟
من عوض شدم...با همه دعوا میکنم.به قول یه دوست بی احساس و یخ شدم!!! (جالبه)
اما اصلا 1% هم فکر نکن اینا واسه اینه که تو دیگه نیستی...
من دیگه به این کلمه ی مسخره اعتقاد ندارم! من به عشق هیچ اعتقادی ندارم! من به ثانیه ها هیچ اعتقادی ندارم! من به تنها نبودن اعتقادی ندارم! من به رویا، به لحظات شیرین دوست داشتن، به پاییز، به بارون هوای دو نفره، به تو، به کارات، به هیچی اعتقاد ندارم!!! من به اون کسی که یه روزی اسمش برام حکم خوبی رو داشت، به اون کسی که رو اسمش همیشه قسم می خوردم، به اون کسی که تو خیالم ازش بت ساخته بودم هیچ اعتقادی ندارم....
من به خدا، به خودم، به این حسی که از بین رفت، به این همه اشک، به این نوشته ها، به این قلبی که تهی شده، به آسمون، به ستاره ها، به دریا، به.... من به این ها اعتقاد دارم...
من به تنفر اعتقاد پیدا کردم...
هنوزم نمی تونم فکرشو بکنم کسی که اون حرفارو بهم زد تو بودی... تو یعنی انقدر...چرا قایم کردی؟ چرا نذاشتی بفهمم که انقدر آدم... هیچکس نمیدونه چی بهم گفتی...... دوست ندارم آبروت بیشتر از این بره...چون خیلی ها می شناسنت!
من دیگه نمی خوام هیچ پسری حتی گوشه ای از زندگیم باشه. من می خوام دیگه فقط برای خودم باشم.
می خوام وقتی با دوستامم صحبت از تو نشه! می خوام از ته دل بخندم. شادی کنم.می خوام شب ها فقط بخوابم، نمی خوام به تو فکر کنم. من می خوام پرواز کنم..... فقط می خوام از این حرفات و صدات و قیافت دوووور بشم...
* می خواستم این وبلاگ رو حذف کنم. اما به این نتیجه رسیدم که این وبلاگ سرمایه ی تجربه ای اساسیه!!! شاید به درد خیلی ها بخوره....