آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

دوستت ندارم...اما دوستت دارم...!

نویسنده: ღ♥Nēğîŋ♥ღ.[777] N2
موضوع: شعر
نظرات: 16

من تو را دوست ندارم ....

نه دوستت ندارم

اما هنگامی که نیستی غمگینم

و به آسمان آبی بالای سرت

و ستارگانی که تو را می بینند

رشک می برم

تو را دوست ندارم

اما نمی دانم چرا

آنچه می کنی در نظرم بی همتا جلوه می کند

تو را دوست ندارم

اما هنگامی که نیستی

از هر صدائی بیزارم ....

حتی اگر صدای کسانی باشد که دوستشان دارم

زیرا صدای آنها

طنین آهنگ صدایت را در گوشم می شکنند

دوست ندارم تو را ; آه میدانم که دوستت ندارم

اما افسوس که دیگران دل ساده ام را

کمتر باور میدارند

و چه بسا به هنگام گذر می بینم که بر من نمی خندند

زیرا آشکارا می بینند

 عکس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات کام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عکس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی......که نگاهم به دنبال توست ......عکس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات کام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عکس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی   

عکس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات کام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عکس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

پ.ن: هنوز بهت فکر میکنم...این فکرا رویا بافی های بچگانم نیست...اونا تموم شدن...! نمیدونم از روی دوست داشتنت که بهت هنوز فکر میکنم یا دارم با خودم بازی میکنم!!!...اما هنوز بهت فکر میکنم...به فرق بین بودنت و نبودنت...که چه ساده بودی و نمی دونستم و چه ساده رفتی و رفتم...!مثل یه شوخی...یا حتی... زمان بودنت خیلی کم بود...مثل فاصله ای که قطره ی باران طی میکنه تا به زمین برسه...!هنوز با فکرت قلبم خودشو به در و دیوار وجودم می زنه...دنبالت می گرده...اما نیستی...!!! تو هیچوقت نبودی...


I Hate Every Body!!! Go tO Hell

نویسنده: ღ♥Nēğîŋ♥ღ.[777] N2
موضوع: نوشته ها و انشاهای خودم
نظرات: 21

تا حالا شده احساس کنی از همه بدت اومده؟! 

همه ی آدمای اطرافم از اینکه من ناراحت باشم٬ از اینکه از بین برم٬ لذت می برن!!! از نبودنم خوشحال میشن.آخه لعنتی ها مگه من کاری به کار شماها دارم که شماها انقدر بد هستین؟! 

مگه من به شماها ضربه می زنم که شما ها انقدر نامردی میکنین؟! آخه دردتون چیه؟ حسادت؟ آخه به چیه من حسادت میکنین؟! به این همه مشکلی که همین خود شماها برام بوجود میارین؟! خوبه٬ نه؟!؟! حال میده یکی رو تو دردسر بندازین بعدش خودتون آمار بگیرین؟! 

از همتون متنفرم!!! امیدوارم یا من از بین برم یا شماها!!! 

خدا٬ خیلی بی وفایی.خیلی زیاد.دیگه ازت هیچی نمی خوام! 

از همه بریدم. 

بدم میاد از اونی که می خواد آمار منو بده به خانوادم! آخه آدم عاقل٬ تو که میدونی من همه چیمو به همه میگم.آخه چی بگم من به تو؟ فقط باید تحملت کنم چون کنارمی. 

ازت بدم میاد! چون تو خیلی پستی. 

تو که میدونی من چقدر حساسم٬تو که میدونی من نمی تونم جلوی احساسم رو بگیرم٬ چرا تو انقدر...چرا یکی رو فرستادی سر راه من؟! فقط واسه اینکه...جاتو تنگ کردم؟!  هیچوقت فکر نمیکردم همچین آدمی باشی. 

چرا فکر کردی... تو و اون آدم پست تر و نامرد تر از خودت، مگه چه دشمنی ای با من داشتین.هان؟!  

فقط دوست دارم جواب این سوال رو بدی: چرا؟! 

از همه بدم میاد ! از تو بیشتر از همه!!! 

اونقدر از چشم افتادی که حتی نمی خوام بهت فکر کنم! متاسفم که باید هر روز قیافتو ببینم! 

ساده تر از من تویی! تو گند زدی. 

ازت متنفرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

تو خیلی دو رویی!!! خیلی.  

تو از آدم هم کمتری.دروغ گوی پست!!! باهات هیچکاری ندارم.حتی تلافی هم نمی کنم! فقط می خوام کاری نداشته باشم٬ و بشینم ببینم چی سرت میاد! میخوام ببینم از این گریه های من چی نصیبت میشه!!! میخوام بدونم کی حاضره به تو اعتماد کنه!!! میخوام ببینم که چطوری میشه یه آدم انقدر پست باشه! 

بی ارزش بدبخت!!! برو به جهنم!!!!! 

نگین  

می خوام تنها باشم~~~ فقط بذارین به حال خودم باشم.مغزم پر از خط خطی های شماها شده!!! دیگه بسه! بخدا دیگه طاقت ندارم...! 

*ببخشید اگه حرف نامربوطی زدم.خیلی داغونم!!! 

*منظورم از همه دوستای وبلاگیم نبوده ها!!!


بی عنوان ترین مطلب این وبلاگ!!!

نویسنده: ღ♥Nēğîŋ♥ღ.[777] N2
موضوع: نوشته ها و انشاهای خودم
نظرات: 37

تو رو دوست دارم مثل حس نجیب خاک غریب

تو رو دوست دارم مثل عطر شکوفه های سیب

تو رو دوست دارم عجیب

تو رو دوست دارم زیاد

چطور پس دلت میاد، منو تنهام بذاری؟....

تو رو دوست دارم مثل لحظه ی خواب ستاره ها

تو رو دوست دارم مثل حس غروب دوباره ها

تو رو دوست دارم عجیب

تو رو دوست دارم زیاد

نگو پس دلت میاد، منو تنهام بذاری....

توی آخرین وداع، وقتی دورم از همه

چه صبورم ای خدا، دیگه وقت رفتنه

تو رو می سپرم به خاک

تو رو می سپرم به عشق

برو با ستاره ها.....

تو رو دوست دارم، مثل حس دوباره ی تولدت

تو رو دوست دارم، وقتی میگذری همیشه از خودت

تو رو دوست دارم، مثل خواب خوب بچگی

بغلت میگیرم و می رم به سادگی

تو رو دوست دارم، مثل دلتنگی های وقت سفر

تو رو دوست دارم، مثل حس لطیف وقت سحر

مثل کودکی تو رو، بغلت میگیرم و این دل غریبم و با تو می سپرم به خاک

توی آخرین وداع، وقتی دورم از همه

چه صبورم ای خدا، دیگه وقت رفتنه

تو رو می سپرم به خاک

تو رو می سپرم به عشق

برو با ستاره ها.......

اصلا هم سخت نیست! کی گفته سخته؟!... فراموش کردن تو اصلا سخت نیست. جدایی از احساس اصلا سخت نیست.

نمیدونم... ازت متنفرشدم...اما...دیشب جایی بودم و جایی اسم تو رو دیدم.هم از این که هیچجوری نمیشه ولت کرد خندم گرفته بود و هم از خیلی چیزای دیگه گریم گرفته بود... اما ترجیح دادم روم رو برگردونم و حواسم رو پرت کنم...

وقتی یادت میاد تو یادم، همش سعی میکنم حواسم رو بدم جای دیگه! چرا؟ چی میشد مثل قبل بودم؟

من عوض شدم...با همه دعوا میکنم.به قول یه دوست بی احساس و یخ شدم!!! (جالبه)

اما اصلا 1% هم فکر نکن اینا واسه اینه که تو دیگه نیستی...

من دیگه به این کلمه ی مسخره اعتقاد ندارم! من به عشق هیچ اعتقادی ندارم! من به ثانیه ها هیچ اعتقادی ندارم! من به تنها نبودن اعتقادی ندارم! من به رویا، به لحظات شیرین دوست داشتن، به پاییز، به بارون هوای دو نفره، به تو، به کارات، به هیچی اعتقاد ندارم!!! من به اون کسی که یه روزی اسمش برام حکم خوبی رو داشت، به اون کسی که رو اسمش همیشه قسم می خوردم، به اون کسی که تو خیالم ازش بت ساخته بودم هیچ اعتقادی ندارم....

من به خدا، به خودم، به این حسی که از بین رفت، به این همه اشک، به این نوشته ها، به این قلبی که تهی شده، به آسمون، به ستاره ها، به دریا، به.... من به این ها اعتقاد دارم...

من به تنفر اعتقاد پیدا کردم...

هنوزم نمی تونم فکرشو بکنم کسی که اون حرفارو بهم زد تو بودی... تو یعنی انقدر...چرا قایم کردی؟ چرا نذاشتی بفهمم که انقدر آدم... هیچکس نمیدونه چی بهم گفتی...... دوست ندارم آبروت بیشتر از این بره...چون خیلی ها می شناسنت!

من دیگه نمی خوام هیچ پسری حتی گوشه ای از زندگیم باشه. من می خوام دیگه فقط برای خودم باشم.

می خوام وقتی با دوستامم صحبت از تو نشه! می خوام از ته دل بخندم. شادی کنم.می خوام شب ها فقط بخوابم، نمی خوام به تو فکر کنم. من می خوام پرواز کنم..... فقط می خوام از این حرفات و صدات و قیافت دوووور بشم...

* می خواستم این وبلاگ رو حذف کنم. اما به این نتیجه رسیدم که این وبلاگ سرمایه ی تجربه ای اساسیه!!! شاید به درد خیلی ها بخوره....


بی ستاره ام...در این...

نویسنده: ღ♥Nēğîŋ♥ღ.[777] N2
موضوع: شعر
نظرات: 17

 من ستاره ام در شبی بی ستاره 

بی ستاره ام در این... آسمان پر ستاره... 

در شبی سهمگین٬ بی ترانه 

در شبی تیره و بی نشانه 

اشک ها میهمان دیده ی من 

غصه ها مرهم سینه ی من 

خسته ام از سر دادن آه 

فرسوده گشتم از باقی راه 

آسمان پر ستاره است اما 

بی ستاره مانده ام من 

در اینجا   

 

 

     ¤¤ بهترین تصاویر زیبا سازی،شکلکهای یاهو،کد موزیک ¤¤  ¤¤ بهترین تصاویر زیبا سازی،شکلکهای یاهو،کد موزیک ¤¤ 

 

                                  ¤¤ بهترین تصاویر زیبا سازی،شکلکهای یاهو،کد موزیک ¤¤ ¤¤ بهترین تصاویر زیبا سازی،شکلکهای یاهو،کد موزیک ¤¤

 

P.n:هروقت عشقت تنهات گذاشت... نگران خودت نباش که بعد اون چیکار میکنی... شرمنده دلت باش که بهت اطمینان کرد...!!!   

 

                                                               ¤¤ بهترین تصاویر زیبا سازی،شکلکهای یاهو،کد موزیک ¤¤ ¤¤ بهترین تصاویر زیبا سازی،شکلکهای یاهو،کد موزیک ¤¤ ¤¤ بهترین تصاویر زیبا سازی،شکلکهای یاهو،کد موزیک ¤¤


آرزوی محال من بالاخره جواب داده شد...

نویسنده: ღ♥Nēğîŋ♥ღ.[777] N2
موضوع: نوشته ها و انشاهای خودم
نظرات: 35

تو هیچ گناهی نداره...هیچ گناهی! من تورو مقصر نمیدونم.خیالت راحت باشه که تو از نظر من همون آدمی،آره، تو مقصر نبودی...فقط...

تو هیچ سهمی و حقی نداری...تو هیچ گناهی نداری...تو دیگه پیش دل منم هیچی نداری...! حتی...میخوام فراموشت کنم! فقط صبر کردم تا از خودت بشنوم...دیگه بهت نمیگم دوست دارم، دیگه منتظر روزی نمیشینم تا بگی دوست دارم، دیگه نمی خوام نگین قبلی باشم.خواسته ی زیادیه؟!

آرزوی محال رو امشب فهمیدم یعنی چی...من 3 سال تو رو دوست داشتم بدون اینکه بدونم...تو به من نگفتی...از این لحاظ خیلی نامردی! تو فقط من رو می خواستی چون عاشق این هستی که همه دوست داشته باشن...آخه چرا؟ 

امشب دوباره اومدم سراغت...اما این خودم نبودم...این یکی دیگه بود...بهم گفتی...گفتی که یکی دیگه رو دوست داشتی...گفتی که...و گفتی الان دوستش نداری،اصلا! گفتی که...

چقدر بده که آدم احساس کوچیک شدن بکنه جلوی دلش! من شرمنده ی دلمم! شرمنده ی دلمم چون ارزونیه  تو کردمش! چون به راحتی ازش گذشتم.چون هربار تو غرورت رو انداختی جلو،من به دلم اصرار کردم تا هیچی نگه...خدایا... من دیگه روم نمیشه به دلم بگم نگران نباش درست میشه.شرمنده ام!

تو به راحتی امشب حرفت رو زدی اما...نفهمیدی که این منم! تو داشتی به خودم از خودم می گفتی.

من بخاطر تو حاضر بودم هرکاری کنم.تو به من گفتی دیگه نمیخوام که باشی و من رفتم! این کم نیست.هست؟

من 3 سال از عمرم رو صرف تو کردم، 3سال از همه ی آدمای دورم غافل بودم و تنها تو برام مهم بودی، 3سال همیشه و همه جا از تو گفتم از تو نوشتم،... چرا اصلا من دارم این حرفارو به تو میگم؟   اینا که ربطی به تو نداره، اینا تقصیره خودم بود که الکی تورو واسه خودم بزرگ کردم.  تو واقعا هیچی نیستی! تو فقط یه آدمی،مثل بقیه!!! مثل من مثل همونی که...

کاش میشد اینارو بخونی...کاش می شد ببینی این وبلاگ به یاد کی بوده که به انجا رسیده...کاش می شد یه بار یه قطره اشکم رو برات پست کنم، تا بفهمی اونقدر ارزش داری که برات حتی یه قطره از وجودم هدر بدم. کاش...

من کاش های زیادی توی زندگیم دارم...اما همشون محاله!!!

نمی تونم به خودم دروغ بگم...ازت متنفر نیستم! فقط از اون تب و تاب افتادم.احساس میکنم دیگه برام مهم نیستی. الان تازه دارم حسی که تو نسبت به من داری رو تجربه میکنم.!.

دیگه شبا با رویا نمی خوابم.شبام میشه معمولی!

بهتر نیست تو هم منو دیگه حتی جای خواهرت ندونی؟! فکر کنم بهتره هرکی بره دنباله کار خودش...!

من نمیتونم تو کار خدا دخالت کنم و زور زورکی خودم رو بهت برسونم! پس میشینم روی تختم،دفتر خاطراتم رو بر میدارم،هندزفری رو میذارم تو گوشم،روان نویس مشکیم رو بر میدارم و شروع میکنم به نوشتن...و می نویسم...تا جایی که توان دارم...از تو...از خودم...از اون...از همه چی...    و می نویسم "هرچه بادا باد".

دوست ندارم اون روزی برسه که با هم تو یه جمع 20 نفره باشیم، دوست ندارم روزی برسه که محتاج تو باشم، من دوست ندارم روزی برسه که حتی یک ثانیه تورو ببینم و به عقب برگردم. من فقط دوست دارم همه چی رو فراموش کنم.من دوست دارم اسم تورو از گوشه ی کتابام لاک بگیرم، دوست دارم از کنار کلمه ی عشق اسم تورو خط بزنم، دوست دارم از بین کلیدها و آویزهاش حروف اسم تورو بردارم، دوست دارم ورق های دفترم رو پاره کنم، دوست ندارم ازت هیچی بمونه...

اما من مثل تو نیستم! من برات آرزوهایی دارم... آرزو دارم که به هرچی می خوای برسی.آرزو دارم مثل من نشی.آرزو دارم دیگه اسمی از من تو زندگیت نباشه.آرزو دارم با تموم این حرفا فقط یه بار باهات حرف بزنم،اونم واسه اینکه... آرزو دارم از دستم خلاص شی.آرزو دارم...آرزو دارم اون نفرین هام بهت نرسه. و آرزو دارم روزی نرسه که فکری جز این احساس در مورده من تو ذهنت بیاد!

یه آرزوی برگ هم واسه  خودم:

دوست ندارم که روزی، کسی از من و حال و احوالم برات بگه...نمیخوام بفهمی که بی تو چه لحظه هایی داشتم، دوست ندارم کسی حتی برای خودم هم برات پیغام بیاره که بی تو شاد نبود مثل قبل. تو خودت میدونستی دوست دارم، اما با همه ی اینها نمیخوام به دوست تو کارم دخالت کنه.فقط همین. میخوام پیش تو مغرور باشم، میخوام هیچی ازم ندونی...

نمیخوام فکر کنی هنوزم بهت نیاز دارم.من حتی دنبال سایت هم نمیام دیگه!

دیگه برام مهم نیست که تولدت رو تبریک بگم یا نه! دیگه برام هیچیت مهم نیست.دیگه برات دعایی ندارم. تو دیگه برای من معنایی نداری.نه خودت نه اسمت نه هیچیت!!!

                              فقط بدون دل من سر راهی نبود. 

                                          


خواب شیرین یلدایی...

نویسنده: ღ♥Nēğîŋ♥ღ.[777] N2
موضوع: نوشته ها و انشاهای خودم
نظرات: 13

پاییزمی رود... تو می روی... ما میرویم... روز تولد ما می رود... لحظه های زیبای ما می رود...نیمه ی زیبای ماه می رود...عاشقانه هایم برای تو بدست باد می رود...قول و قرارهایمان می رود...اون استرس بی دلیل می رود... اون حرفایی که پشت سرم زده شد می رود...اون همه درگیری می رود...اون لحظه های پر التهاب امتحان های نیم ترم می رود...اون خنده ها می رود...اون صدا های خش خش...اون رنگای نارنجی...اون درختان زیبا...اون سرمایی که صورتمو قرمز می کرد...اون...همه و همه امشب می روند و... زمستان پشت در وایساده...پاییز خیال دل کندن ندارد...! جای کتونی چکمه هایم را میذارم...جای تو دلم را...و جای پاییز زمستان را... و ساختن پازل زندگی را شروع میکنم... جای اسم تو را خالی میگذارم...جای جواب سوالهایم می نویسم جواب خواهد داد...جای نمره ی ریاضی می نویسم جبران می شود...جای قهر و بچه بازی هایمان می نویسم تکرار نمی شود...و... این وسط یه چیزی با بقیه نمیخونه... تکه ی تو از تکه ی من خیلی فاصله داره...این بین کلی راه است...این راهش نیست...پازل زندگیم را بهم می زنم تا به هر نحوی این فاصله را بردارم...اما نه...انگار نمیشه...اما...مگه من جای اسم تو رو خالی نذاشته بود؟! این بار هم خودت بی سر و صدا اومدی تو زندگیم...اما با فــــاصــــلــــــــه... کوله پشتی را برمی دارم،بندهای کفشم رو می بندم،راستی، مشق های فیزیک رو نوشتم؟! خاطراتم رو به زور در جیب پالتویم فرو میکنم...و به سمت دورترین نقطه ی پازل راه می افتم تا این فاصله را بردارم...! شب، شب درازیست...نکنه یلدا است؟! تو برایم دست تکان میدهی...سوار بادباکهای خیالم میشوم و به سویت میایم!!!

تو این شب طولانی...با این سرمای ملایم...زیر آسمان سیاه شبهای بی تو بودن...دستهایم رو به سویت دراز میکنم،و منتظر جوابم...

کف دستام پر از دانه های سفید برف می شود...تا زانوهایم را برف می پوشاند...قطره های اشکم یخ می زند...زیر این برف...تو این سرما...می شوم یک مجسمه ی یخیه منتظر...یه تجربه واسه بقیه... هنوز منتظر جوابم...اما تو هنوز خیال اینکه برگردی نداری...یلداها به سرعت می گذرند... نمیدانم موهایم از پیری سفید شده یا برای برف است...! تو با گرمای همیشگی بر می گردی...با آن لبخند جدیت...با اون اخم های آشنا...بهت میگم بی خیال!!! میگی:هنوز یادم نرفته! اون جمع 20 نفره،اون E-mail  تبریک،سوتی هات،اون مظلوم نماییات،اون ببخشید گفتنات،.......اون بار اولی که فهمیدم دوستم داری...نگین،تو یادته؟!

مات و مبهوت بهت خیره میشم...این واقعا تویی؟! بدو بدو! زووود باش...جواب بده.بگو دیگه...ساعت داره 6 میشه...زود باش.بگو دوستم داری...

نگین! نگین! نگین پاشو دیرت شد! نگین با توام! نگیییییییییییین؟!؟

از خواب بیدار میشوم.مامانم پشت سر هم هی میگه نگین.نگین.نگین! برگه ی امتحان ریاضی زیر دستمه! وای چه امتحان سختی...تاریخ نداره.بالای برگه می نویسم: 1.دی.88

واقعا بعد یه خواب و رویا ، یه امتحان ریاضی خیلی می چسبه!!!

مثل اینکه هیچوقت تو به من نمیگی دوست دارم...قسمت نیست...شاید یه آرزوی محاله،نه؟!

.............................................................................

اینی که الان میخوام بگم واسه یه دوست خوبمه: عزیزم واقعا ببخشید!!! همین

.............................................................................

*امسال بدترین یلدا رو داشتم!!! کاش دیگه تکرار نشه


برای همونی که...

نویسنده: ღ♥Nēğîŋ♥ღ.[777] N2
موضوع: نوشته ها و انشاهای خودم
نظرات: 26

بخوام از تو بگذرم  من با یادت چه کنم؟!

تورو از یاد ببرم  با خاطراتت چه کنم؟!

حتی از یاد ببرم  تو و خاطراتتو بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم؟!

تو همونی که واسم یه روزی زندگی بودی

تو یه رویا های من عشق همیشگی بود

آره،سهم من فقط از عاشقی یه حسرته

بی کسی عالمی داره واسه ما یه عادته

چطور از باد ببرم اون همه خاطراتمو...

آخه با چه جرأتی به دل بگم تموم برو...

دل دیگه خسته شده به حرف من گوش نمیده

چشم به راهه تو می مونه، همیشه غرق امیده

...

من انقدر اینو دوست دارم...خیلی حس داره...!

میدونی یاد چی میفتم؟ یاد تو...یاد همونی که دوستش دارم...یاد همونی که میگه دوستم نداره! همونی که لحظه لحظه به یادشم...همونی که هیچی از من و دلم نمیدونه...همونی که چشماشو رو همه چی بسته...همون که اونجاست...اوناهاش...همونی که بی خیال از همه چی داره بی هدف راه میره...همونی که یه راز بزرگ داره... همون که عادت داره پاشو بذاره رو دل من٬ مثل برگهای درختای پاییز زیر پاهاش...همونی که نگاهش تلخه...همون که قبل از اسمش باید نوشت * مغرور*...فهمیدین کی؟ این یه نفر تکه! تو دنیای من یکیه اما من تو دنیای اون هیچی...هیچکس نیستم...حتی...! آره٬ همون که آرزوش رفتنه...کار اصلیشم شکستن دل منه! هر دفعه یه جور...همونی که تا حالا اسمی ازش نبردم...همون که آرزوی بزرگ منه...

همونی که همیشه منتظرشم...آره٬ همون که رو دلم یادگاری می نویسه! همونی که...

همونی که خودش میدونه کیه...همونی که بی اون این تنها امیدی که داره اون ته ته ته ته ته ته ته چشمام سو سو میزنه٬ میره و پشت سرش رو نگاه نمیکنه!

آره.خودشه.همونی که منو می بینه و بی تفاوت از کنارم میگذره...همونی که گاهی یه نیشخند بهم میزنه و میگه:... همون که خودشم میدونه اگه دوسش نداشته باشم چی میشه! همونی که هر دفعه میخوام بی خیالش شم٬ یادم میاره که چقدر از * بی خیال * گفتن های من بدش میاد و... می مونه!

اونی که... بی هدف و خسته...با یه آرزوی بزرگ...بی خیاله دنیا و آدماش...با کلی فکر پریشون...بدون توجه به کسی که همیشه و همه جا دنبالشه و به یادش...بی قراره بی قرار...با اون چکمه های بلند...روی این زمین بارون خورده ی خیس...بدون چتر...از کنار همه چی میگذره...نگاهش رو به زمین قفل میکنه...دلش رو به هیچی قرض میده...خودش رو به بی خیالی میزنه...و به زندگیش ادامه میده...بدون اینکه برگرده و پشت سرش من رو ببینه...و باز این منم که تنهای تنهای...با یاد اون...چشمام رو به جاهای پاش می دوزم...و لحظه به لحظه دور شدنش رو ناظر میشم...و تو ی این نا کجایی ها به خدا می سپارمش...و اون...دلی رو که در جیبش پنهانی گذاشته بودم...در میاره...نگاهی بهش میکنه...و...بعد این رو نمی بینم...چشمانم رو می بندم تا نبینم که دلم رو روی زمین پرت میکنه........ نه! اون دلم نیست!آره٬دلم رو با خودش برد...تنها چیزی که ازش مونده یه تکه کاغذه که روش نوشته منتظر بمون...بر میگردم...  

                         

P.n:شاید هیچوقت بهت نرسم...شاید بشی یه خاطره و عشق کهنه گوشه ی دلم...و خاک بخوری...اما منتظر میمونم.این تنها کاریه که می تونم انجام بدم...قول دادم بهت! یادت نمیاد؟ همیشه دوست دارم

مواظب خودت باش...


واژه های سیاه

نویسنده: ღ♥Nēğîŋ♥ღ.[777] N2
موضوع: نوشته ها و انشاهای خودم
نظرات: 25

صداهای مکرر که یادم می آورن که همه چی بین ما تموم شده، صدایی که مدام در گوشم می پیچد و می گوید: دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد... اما این صدا خسته ام نمی کند مدام روی اسمت میزنم و شمارت رو می گیرم، انقدر تکرار و تکرار و تکرار می کند که احساس می کنم الانه که باهام دعوا کنه... یادش بخیر تو چقدر از تکرار بدت میومد!!! هربار که یه مطلبی رو بطور اشتباه دوبار برات تعریف می کردم می زدی تو ذوقم...همیشه به حرمت قلبم هیچی نمی گفتم... اما حالا این صدا از جانبه تو میاد...این صدایی که مدام داره تکرار میشه....... دارم دیوونه میشم.رنگی به چهره ندارم... مثل همیشه بی خبر... آینه هنوز بر دیوار است... به خودم نگاهی می اندازم... چقدر لباس سیاه بهم میاد... آره! سیاه! مثل همیشه! واژه ها همه روی هم ریخته اند و من رو صدا می کنن...گوشی رو روی مبل قرمز رنگ شخصیه تو پرت میکنم و بطرف واژه ها می دوم تا ساکت شوند...واژه،کلمه،جمله،.... همیشه از این ها فرار می کردی... دست من رو هم می گرفتی تا با هم از شرشون خلاص شیم اما همیشه تو ناچار به ماندن می شدی! 

و این من بودم که می رفتم اما نه با تو... با واژه ها... 

این بار هم شانس همسفر شدن با واژه هاست... نه! این بار با تو میام... بذار بیام.نگو که الان وقتش نیست! چون وقتشه! خودتم خوب میدونی که من بی تو و تو بی من معنا نداره...این ما هستیم که معنا داریم... 

واژه ها با خودکار سیاه همیشگی ام در کنار هم قرار میگیرن... بازم از دوری و غم و بی قراری و .... در نهایت دوست داشتن می نویسن!  

از اینکه چقدر بی خبر در دلم جای گرفتی و چقدر بی خبر رفتی...چقدر بی خبر برایم تکرار شدی...چقدر بی خبر... 

واژه ها روی کلمه ی دوست داشتن تموم میشن! هنوز زوده... ادامه بدین! اشکهام طاقت موندن ندارن و سرازیر میشن و...کلمه ی دوست داشتن رو واژگون می کنن....... از این دوست داشتن تنها لکه ای سیاه باقی می مونه و بس...!  قلب من هم معنیه کاغذ میشه.ناتوان تر از اینم که کاغذ دیگری بردارم...  

ضربه ی بزرگی بود... اصلا در قابل قیاس با ضربه های تو به در که حاکی از خبر آمدنت بودن نیست... این ضربه خبر رفتن تو رو داد... رفتنی بی خبر... اینم از بد شانسی منه! 

اونطوری نگام نکن... خودت نخواستی که من همراهت بیام! خودت گفتی که ازم خسته شدی و در رو زدی به هم و رفتی... آره رفتی... کی فکرشو می کرد؟! یه اتفاق بد...؟!؟ نه! نه من نه هیچکس دیگه باور نمیکرد که تو رفته باشی... تنها باقی مانده از تو سنگی هست که در میان هزاران سنگ دیگه گمشده...!!!  

پایان! 


انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس