ღ♥دختری با دامن حریر♥ღ

ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹ ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
جدیدترین فیلم‌های سراسر وحشت با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی
سریال قهرمانان
مهیج ‌ترین سریال حال حاضر دنیا داستان زندگی انسانهایی با نیروهای خاص
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 10 تیر ماه سال 1388

تو به من خندیدی 

و نمی دانستی 

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه  

                                              سیب را دزدیدم... 

باغبان از پی من تند دوید 

سیب را دست تو دید 

غضب آلوده به من کرد نگاه 

                              سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک... 

و تو رفتی و هنوز 

سالهاست که در گوش من آرام آرام 

خش خش گام تو تکرار کنان 

                                       می دهد آزارم... 

و من اندیشه کنان 

غرق در این پندارم 

که چرا 

             خانه ی کوچک ما 

                                       سیب نداشت...!!! 

یکشنبه 7 تیر ماه سال 1388

می شنوی صدای باد را،صدای بادی که کماکان ما را می خواند؟

ای دوست کجایی؟

کنار ساحل نشستم،جایت روی شن ها کنار من خالیست...

موج هنوز به ساحل میاد تا جای پاهایت را که آخرین یادگاری ازت است را بوسه بزند....

راستی که عطرت هنوز در هواست...اما خودت کجایی؟

                              ........................................

 به غیر از چشمام که هنوز عاشقانه به جاده ی جدایی نگاه می کند تا شاید یه لحظه برگردی، به غیر از گوشهام که هنوز منتظرن تا شاید صدایت یکبار دیگر اسمم را بخواند، به غیر از لبهایم که هنوز جای هر چیزی نام تو را از بر می کند، به غیر از دستانم که هنوز بی صبرانه دنبال دستهایت همه جا را می گردد، به غیر از پاهایم که همیشه دنبال نشونه ای از تو می رود، به غیر از ....

به غیر از قلبم که برای تو، آره، تنها تو، تکه تکه شده، دیگه چی باید بدم که...که...که بگی:...بگی که: آرزوم بود تو من رو دوست داشته باشی...

نامرد، سهم من از عشقت فقط گریه و صبر و اتنظار بود؟ اصلا برای چه پایانی دارم صبر می کنم؟ برای اینکه دوباره منو بشکونی؟ برای اینکه دوباره با حرف آخرت از گریه بمیرم؟ برای اینکه دوباره به زمین نگاه کنم و چشمام رو ببندم و بذارم این لعنتی ها که اسمشون اشکه بیان پایین؟ برای اینکه دوباره تحقیر بشم؟ دوباره با تهمت های دروغی که از اولش دنبالم بوده نابود شم؟ خب،بگو برای چی؟؟؟

تو که نیستی،نیستی که ببینی،ببینی که چی می کشم وقتی یکی به روم میاره، یا اسمتو میگه، یا یه جوری بهم می فهمونه که باهات در تماسه...، یا بهم میگه امید داشته باش...من نمیدونم این امید چیه که همه براش وقت میذارن!!! دیگه خسته شدم از هرچی امید و صبوری و توکل و ... است. تو که فکر می کنی احساس آدما دروغه، تو که فکر می کنی برای من ارزشی نداری، تو که حتی...حتی از دوریه من دلت برام تنگ نمیشه، چرا هنوز توی فکرمی؟ چرا نمیذاری تنها باشم؟ چرا وقتی امتحان داشتم با خودم می گفتم شاید یکم اون برام دعا کرده باشه؟ چرا نمیذاری به زندگی خودم برسم؟مگه من چند سالمه؟؟؟ من هنوزم بچه ام...الان وقتش نبود...می فهمی؟  پس چرا اومدی تو رویاهام؟؟؟هان؟؟؟چرا وقتی دعا می خونم ناخودآگاه برای تو هم دعا میکنم؟ واسه خوشحالی و خوشبختیت، واسه باز شدن راه ها برات،واسه....واسه اینکه اونی که دوستش خواهی داشت دلتو نشکونه که مثل دل من بشه وقتی تو شکوندی...چرا؟؟؟

اصلا چرا جوابم رو نمیدی؟ به همون خدایی که می پرستی، به همون خدایی که وقت رفتنت از اسمش استفاده کردی و گفتی:خداحافظ ، به همون خدایی که قراره از الان به بعد نگهدار و حافظت باشه، راضی ام ، راضی ام که برگردی، راضی ام که سرم داد بزنی اما جوابم را بدی،...باشه، برو...جلوت نمی گیرم...برو دیگه چرا وایسادی داری یه بیچاره ای که یه زمانی تفریحش خنده به اینجور دوست داشتنها بود رو نگاه می کنی؟...برو بذار ببینم کی میتونه به اندازه ی من دوستت داشته باشه، بـــــــــــــــــــــــــــرو...بهم نخند، خنده ات چیزی رو عوض نمی کنه، نـــــــــــــــــــه!!!، من دیوونه نیستم.این زمونه است که دیوونه شده نه من!!!یادته اون اولها گفتی به کسی نگیم که همدیگرو می شناسیم؟؟؟ و اینم یادته که این آخرها گفتی به کسی نگیم قراره دیگه با هم نـــــــــباشیم؟؟؟...پس این چیه که همه میدونن؟؟؟نه، من بچه نیستم که گول بخورم،نگو اینا دروغه...نگو اینا تقصیره منه...نگو که تو هم شـــــــــایـــــــد اون ته ته ته ته ته ته ته دلت یه علاقه ای به این وجود(من) داشتی...هیچی نگو...فقط بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرو !

تو منو به آرزوم نرسوندی...من فقط از با تو بودن،واسه ی همیشه با تو بودن رو می خواستم...اونجوری نگام نکن...بهت گفتم که بهم هم نخند...میدونم زیاده، یعنی زیاد بود.وقتی رفتی بهانه هات رو هم ببر، خاطراتت، حرفات،...همه چی رو ببر...رویاهای تنهایی ام هم برای تو...بردار رو ببر...بیا، این قلب چنگ خورده و تکه تکه شده هم برای تو، من دیگه نیازی بهش ندارم...من یه آدم بی احساسم، اینو خودت گفتی،اما این قلب و همه چیزش برای تو...من باهاش هیچی بدست نیاوردم اما شاید تو خوش شانس تر باشی...همه اول آشناییشون قلباشون رو با هم عوض می کنن، ما وقت خداحافظی...اونم یکطرفه...!!!

                                                 . دوستت دارم . 

                                                      ...خدانگهدار... " نگین.ر "

(اینا حرفام بود با یه بنده خدایی...آره بچه های فضول(دوستام رو میگم)، پسره!!! آفرین الهه،همونی که گفتی...! بعضی جاهاش شاید راست نباشه اما دروغ هم نیست!!! «--دقت کنید: گفتم بعضی جاهاش !!!)

شنبه 23 خرداد ماه سال 1388

با تمام دلبستگی هایم باید روزی بروم... 

روزی که در تمام شبهای مرده زندگیم٬به خواب هم نمی دیدم!!! 

رفتن از جایی که ۳سال در هوایش نفس کشیدم 

                                  عاشق شدم 

                                                  و تمام از دست داده هایم را بدست آوردم 

عاشق دلی شدم به نرمی و لطافت ابره٬ ابری که وقتی می گیرد و می بارد وجود تشنه ام را سیراب میکند... 

دیدی؟؟؟دیدی تمام شد؟؟؟ 

۳سال دوستی٬ ۳ سال دوست داشتن با تمام وجود٬ ۳سال زندگی.... همه و همه تمام شد... 

رازهامون رو یادته؟؟؟الهه٬چه رازهایی که بهت نگفتم٬چه لحظاتی دم پنجره وایسادیم تا شاید یک لحظه بیاد٬چقدر بلند بلند حرف زدیم٬ چقدر معلما دعوامون کردن.... 

یادته وقتی صبارو می دیدم؟؟؟ 

وای چقدر با بچه ها آب بازی کردیم...........چقدر خندیدیم................تیکه انداختیم...... 

دلم برای تمام لحظاتش تنگ شده 

حتی لحظات دعواهامون!!!!! نسا وای دلم چقدر براش تنگ شده.برای ففسی هم همینطور!!!!زهی رو بگو...........خواهر شوهر گلم!!!دنیا با ساسی...کاش ساسی بیاد خواستگاریش!!!!SB!!!آقا آرمین جونم.داداش احسانم....و..................................

زنگای تفریح........................وای خدا همه چی!!!! 

اما تموم شد...در عرض یک چشم بهم زدن همه چی تمام شد....نامه های نگین به S2!!! 

از تمام این 3سال فقط خاطرات خوب و بد رو میبرم.به صبا هم دادم تا یادش نره!!!!!!!  

بچه ها منو یادتون نره!!!!مخصوصا تو!!!!! 

نگین شیطونه.خوش خنده.باحاله.عاشقه.....یادتون نره .

بی خیال اینا...تابستون رو بچسب!!! 

کلاس والیبال!!! بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا:S2!!! 

دوستون دارم....همتونو...مخصوصا الهه و صبارو!!!  

خداحافظ....نه نه!!! به امید دیدار همگی 

نگین

سه شنبه 11 فروردین ماه سال 1388

خدایا ببخش اگر همیشه روی بوم زندگی با رنگهای سیاه و خاکستری نقاشی کشیدم. 

ببخش اگر در آفتابی ترین روزهای عمرم خورشید را نادیده گرفتم و روی تمامی خاطرات قشنگم خط قرمز کشیدم. 

ببخش اگر با دیدن ستاره ها و باران عاشق نشدم و سبد سبد ستاره نچیدم. 

ببخش اگر لا به لای صفحه های زمستانی تقوی زندگی ام گم شدم و به بهار نرسیدم. 

ببخش اگر در گذر از پیچ و خم های زندگی همیشه به بند بست رسیدم و فراموش کردم که راه آسان همیشه باز است. 

ببخش اگر عاشق شدم اما تنهام گذاشتن... 

تو ببخش!!! 

پنجشنبه 1 اسفند ماه سال 1387

وقتی پیششی ازت فرار می کنه 

                                                وقتی ازش دوری اون خیلی بهت نزدیکه 

وقتی سعی می کنی فراموشش کنی 

                                                   بهت نزدیکتر میشه 

وقتی بهش احتیاج داری میره 

                                               وقتی بود و نبودش برات یکیه نمیره 

وقتی با زبون بی زبونی 

                                              داد می زنی دوستت دارم 

گوشاش رو میگیره و میگه 

                                      نــــــــــــــــــشــــــــنــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــدم... 

*این متن خیلی دوست داشتنیه چون از یه فرد دوست داشتنی به دستم رسیده... 

دوشنبه 23 دی ماه سال 1387

یادته روز اولی که با تمام خجالت و کم روییم اومدم پیشت و گفتم دوست دارم هیچی نگفتی و فقط نگام کردی بعدشم خندیدی و رفتی؟؟؟ 

یادته وقتی نگام تو نگات می افتاد سرخ میشدم اما تو بازم نگام میکردی؟؟؟ 

یادته وقتی میدونستی مسیر بعدی من کجاست زودتر میرفتی اما هیچوقت نفهمیدی که من وقتی میدیدمت فرار میکردم...؟؟؟ 

خیلی دوست داشتم یه روز رو در رو بهت بگو که دوست دارم اما میدونی که نمیشه... 

خیلی از لحظه هام بدون تو سپری شدن...خیلی از اشکام بدون تو بی طاقت شدن و افتادن... 

ولی این رو بدون که هیچوقت فکر کردن بهت رو ترک نمیکنم...میدونم از تو بی معرفت تر هم هست اما برای من خیلی بی معرفت بودی!!! 

بهت گفتم که میخوام باهم باشیم گفتی نمیشه و شاید نخوام... 

نگران نباش کاری میکنم بشه و شاید بخوای... 

کاش همه میفهمیدن که منم یکی رو دوست دارم...به درد و دلهای همه گوش کردم اما هیچکس درد دل خودم رو نفهمید...!!! 

دوست دارم تا بی نهایت... 

اگه این مطلبم رو خوندی باید دیگه باور کنی که واقعا دوست دارم و نگو برای فردا که میدونم هیچ فردایی در کار نیست!همین امروز...

دوشنبه 25 آذر ماه سال 1387

دیروز٬یعنی ۲۴ آذر٬تولدم بود!~!~!~!  

خیلی خوشحال بودم.هستم و خواهم بود... 

شنبه شب مامانم کادوم رو داد...یه گردنبند که یه N وسطش بود!!!خیلی دوستش دارم!!! 

قرار بود فرداش یعنی روز روز روز تولدم توی مدرسه با بچه ها بزنیم و برقصیم!!! 

وقتی اومدم مدرسه همه ی بچه ها پریدن سرم و تولدم رو تبریک گفتن... 

ولی دوستان صمیمیم هیچ عکس العملی نشون ندادن!!! 

خلاصه وقتی زنگ تفریح شد زهره و SB و الهه 3تایی رفتن یه گوشه...منم خودمو زدم به اون راه...!!!  

مثلا میخواستن غافل گیرم کنن... 

بعد سه تاییشون کادوهاشون رو گذاشتن روی میز و گفتن باز کن... 

اول از همه برای زهره رو باز کردم...***یه ساعت خیلی جیگر بود که بزرگ نوشته بود:LOVE*** 

بعدی برای SBبود...***اونم یه زنبور صورتی خیلی قشنگ گرفته بود*** 

و آخری هم برای الهه که تو یه کیسه ی بزرگ(تقریبا اندازه ی خودم)با یه کاغذ کادوی خوشگل بود...***واییییییییییی....خدا!!! یه خرس زرد پشمالووووووو...خیلی جیگر بود*** 

خلاصه اینا تموم شد و رسیدیم به زنگ ورزش... 

زنگ ورزش صبا بهم کادو داد... 

یه جعبه خرسی خیلی خوشگل...با یه کارت خوشگلتر...و یه گردنبند ماه!!! 

اینم تموم شد...  

و حالا رسیدیم به زنگ تفریح...حالا نوبت مریم بود... 

مریم هم یه گردنبند پروانه ای خریده بود...خیلی دوسش دارم... 

تا اینجا که خیلی خوب بود...  

سر زنگ هنر...وای...بهترین زنگ دنیا!!! 

بچه ها برام تولد گرفتن!!!!!!!!!!!هوووووووووووراااااااااا 

مامانمم کیک اورد و کلی حال کردیم... 

وقتی اومدم توی کلاس همه جیغ زدن و دست زدن و خوندن...روی تخته بچه ها تولدم رو تبریک گفته بودن...کادوهام... 

همه ریختن سرم!!!!وای خیلی خوب بود...  

وقتی کیک خوردیم فقط همه جا رو کثیف کردیم...بچه ها کیک میزدن به هم...بعضی ها می رقصیدن...ما هم میخندیدیم و مدام از کلاس می رفتیم بیرون!!!  

خیلی خوش گذشت خیلی......... 

واقعا غافل گیر شدم. 

وقتی هم اومدم خونه با مامانم رفتیم بیرون اونجا هم از دوستای مامانم کلی کادو گرفتم. 

وای امسال خیلی خوب بود!!! 

SMS هارو بگو...نزدیک 50تا SMS تبریک برام اومد... 

وای خیلی خوشحالم... 

یکسال بزرگتر شدم... 

این عکس کیکم:::::: 

یکشنبه 10 آذر ماه سال 1387

کوچه های تنگ بچگی...یادآور تمامی خاطراتم...یادش بخیر... 

کوچه ای بنام*دفتر خاطرات من*!!!ورق می زنم...٬تمامی خانه ها٬تمامی ماشین ها٬تمامی دوستانم٬و حتی بستنی های رنگی ظهر تابستان  را می بینم. 

هر ثانیه از زندگیم را روی تک تک خط های کاغذ می نویسم... شاید کسی پیدا شود که به کوچه های بچگی من هم سری بزند.یاد دوچرخه ها بخیر٬یاد پفک نمکی...یاد ساعت ۵بعد از ظهر و قرار ما بچه های ساختمان توی پارکینگ...و اینکه من همیشه دیرتر می رفتم چون خواب می ماندم...یاد نگار و آیدین و نگین و آرمین و...بخیر.یاد... 

چه دورانی بود... 

کاش بازهم برگردم به کوچه های بچگی هایم... 

بازهم بروم به ساعت ۵...قول میدهم که دیگه خواب نمانم...قول میدم زود بیام... 

اما گذشت...........